تبليغاتX
ابوالفضل حسنی Abolfazl Hasani

  بازگشت

آرشیو وبلاگ

پست الکترونیک

پیوندها

چت نشینی

 

همانم! همان سرِ صبح از خانه در زده ...
کت و شلوار اتو خورده ....
یقه آستین هندوانه بُر....

چرا چِت کرده ام خدا؟!
چرا گیجم ؟؟

امیرپارسا اَلان  خوابانده زیر گوش رخت آویز...
پارمیدا با عروسکش چنگ به چنگ شده ...
گازهم افتاده روی  دنده ی لج ....

کجایم کجا ؟؟
این خیابان کجاست؟؟
 کوتاه نمی آید چرا؟
این همه قصابی  ؟!
سیخک ها را ببین ....
رسیده ام به دیواری که جا برای اعلامیه زدن ندارد!
مرگم گرفته مگر؟!
یا جل الخالق ....
این تابلو انگار طلب کار است!
زحمت مادرت را ما نکشیده ایم اسکلت!

آسمان هم که دارد کم کم می شاشد به زمین...

دهانت با هیچ قالب پنیری قاب نشد! قار قارت کو؟
ای سیاه یخَکی لای چنگردرخت، با توام !
آن بالا بالاها....     
محله ای ندیدی پر ازکتانی و توپ ...؟
سردرآوردن یکهویی کهنه خراز کوچه؟
صدای زن همسایه از بالکن ؟
پیچیدن یک ساک دستی اناراز سر پیچ؟ گل خوردن دروازه!؟

پدر! چرا مرا کاشتی؟ مادر! چرا برداشتی؟

ای خداااا!         من کجایم کجاااااا؟
از هر کجای این شهرکه می روم  از "اعدام " سر در می آ ورم از "کشتارگاه" ...

 

و در ادامه، تمام "آینگی ها ی کوچه بیستم" را تقدیم می دارم به دوستان خوبم: مهرداد فلاح ،جلیل قیصری، مهدی حسین زاده، نسترن مکارمی و عاطفه صرفه جو

 


ما کتانی پوش              آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان ....

آینه ای تدارک دیده ایم از شیشه ی بلند بنگاهها، مغا زه ها !....
می بینیم و می گذریم

چهار راه اول قفل
دود ازسر و وضع اتوبوسها فورا ن ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفا لت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجا ست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!
ما داد می زنیم آنها می زنند

اینجا کمی تاریم!
 داد و قال مان نیافتاده است!

چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلو فقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آور نمی زنند چرا؟!
 یکهو سوختن مان گرفته انگا ر،
می سوزیم......

اینجا کلاً دودی ....

چهار راه سوم واویلاست
تیزی کشیده اند
تیغ می زنند
تیرآهن حواله می کنند
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی  کرده ا ند اینجا
تا می خوریم  می زنند تا می خمیم  می خوریم

چیزی هست آیا که خرد و خمیر نشده باشد اینجا !؟
حالا چه برسد به آینه ی ما!؟

چهارراه بعدی ....؟؟
چهارراه بعدی بعدی....؟؟
چهارراه بعدهای بعدی بعدی ... ؟؟

 


علی جهانگیری:جا عوض کردن ها را پسندیدم و اینکه خیلی صمیمی دکلماسیون های متفاوت را کنار هم مینشاند ، صداهایی که در تمام طول کار دوش به دوش هم میروند و همدیگر را می یابند . کاری با چند صدا و چند عبور و صمیمی و زیبا... این موقت برای شروع ، اجازه بدهید کارهای دیگرانتان را هم مرور می کنم تا به نسبتی از نسبیت و نسب برسم
 


هوشنگ ملکی:یک منولوگ که از ذهن جمعیت روایت می شود اما با استیل ابوالفضل حسنی. این نوع توصیف لبه های خیلی تیزی دارد که در تیز بودن تعمد دارد و زبری اش آمده تا نوازش نکند ، آمده تا خراش بدهد ، آمده بتراشد تا عمق استخوان.
توصیف ها با تمام مستند بودندنش با تمام مستقیم گویی اش یک لا یه ی دیگر هم در ذهن ایجاد می کند که این روایت دوم خواندنی تر است ، تصویری که در آینه های تمام قد مغازه ها افتاده است ، تصویر هایی که بعد با پیشرفت روایت و حمله ی گروه رو در رو خرد و خمیر می شوند.در این متن ما هم انگار کتانی پوشیده بودیم و نفس نفس می زدیم.

 
 
جهان گیر دشتی زاده:من اززبان شعرتان خوشم میآید ..متفاوت است، کلمه هارا بازیرکی به بازی میگیری وکنایه ای سخت وسنگین واژه هایتان راملتهب میکند...زبان خودتان رادارید ..خشم وتندی وهیجانی تب آلود درپیچ خم شعرتان تاب میخورد..یک نوع آتشبازی ...زیباست ...ولی گاهی کلام ومنظور راکش میدهی وموسیقی شعررا زخم میزنی ...شاید هجوم احساس تندتان مجال ملودی موسیقی را تحمل نمیکند که روان وآرام پیش بتازد ..که گه گاه ابهامی تصاویر شعرا کمرنگ میکند..اما آن مهم که باید شاعربرجا بگذارد میگذارد..وهمین بسنده میکند..
 
 
مهرداد فلاح:این سردرگمی و این اضطرابی که متن تو را برداشته و این تنهایی و بیچارگی راوی ، چیزی واقعی و واقعیت آدم هایی ست که ما ، در این مملکت گل و بلبل ! می بینیم ! این جا طنز سیاهی که زبان را غنی و پر تپش می کند ، دیگر دلمشغول ادا و اطوار "شاعرانه" نیست . این خود زندگی ست که این متن را برکشیده و این "متن" است که به زندگی معنا بخشیده . بله ، این حمله به خود و این حمله به زمین و زمان را بارها تجربه کرده ایم ، ولی متاسفانه کم تر در شعرهامان بروز می کند . این جوری هاست که شعر خلاق ، تمام زر و زیور فرهنگ قلدر مسلط را بی اعتبار می کند و تمام این شعار های پوچ و توخالی رایج بر زبان اهل سیاست و روزنامه را از سکه می اندازد ...

مهدی حسین زاده:کار خوبی در آمده این کوچه ی 21 شعری که خودش است بی ادعا بدون فاخر نمایی تصنعی در زبان و فرم .... کاری که می شود باورش کرد و همراهش شد
برخی شعر ها نه پیچیدگی فرمی دارند و نه زبانی اما در کنار این همه خود دارای لایه های گوناگون ژرف ساختی اند و این نه آنکه شعر تنها مدیون محتوا باشد بلکه خود زبان و برخورد شاعر با زبان و نوع حرکت های فرمی در آن ابعاد شعر را ترسیم کرده ...
در این شعر با چیزی فراتر از حیطه ی متن مواجه نیستیم : شعر در اتمام ادامه نمی یابد (سپید خوانی ها و ادامه های فرمیک ) اما در همان ابعاد اجرایی خود دارای
حجم های زیبا شناسانه با زبانی ساده و بدون تکلف است و اعتراض ها و درد ها نیز
خود واگویه هایی شاعرانه در متند :
اینکه روایت مندی کار با خلق فضاهایی یکه از راوی درون متن و با ورود به حیطه ی زندگی درونی کارکتر و همراه کرده خواننده با این اتمسفر شعر را به جریان می اندازد
و متن را بیش از آنکه وامدار فرامتن کند وامدار "نگاه ویژه ی خود" می کند.
چیزی که شاید در متن پیشین عکس آنرا شاهد بودیم : یعنی یک سوژه به عنوان یک حادثه ی فرامتنی شریان اصلی را در دست داشت و شاعر می کوشید با روایت این حادثه به آن حرکتی درونی _ متنی بدهد و آن را به حوزه ی شاعرانه وارد کند که همین افتادن در دام واقع نمایی حادثه< شعر را از متنیت جدا و به متنی گزارشی بدل کرد.
 
چند نکته
------------

اولین گزاره ی شعر گزاره ای مبهم است گرچه معنای آن قابل در یافت :

(همانم! همان صبح از خانه "در زده" ...) که احتمالآ شکل صحیح آن این بوده :
(همانم! همان صبح از خانه بیرون زده ...)

گزاره ی (زحمت مادرت را ما نکشیده ایم اسکلت!) که واضح نیست به چه چیزی اشاره می کند

و نیز : (ای سیاه یخَکی لای چنگردرخت، با توام !) که اگر به کلاغ دارد اشاره می کند اجرای این سطر کمی عجیب می نماید : آن واژه ی چنگر که اگر اشتباه نکنم نام نوعی پرنده ی مها جر است با رنگ سیاه که آنرا شکار می کنند . حال باید پرسید چگونه می توان شاخه های در خت را به این حیوان تشبیه کرد با آنکه خود کلاغ هم به لحاظ رنگ تقریبآ با آن برابر است و نیز اینکه این ترکیب سازی چه حوزه ی زیبا شناسانه ای دارد ! ؟

و در پایان بندی :
(از هر کجای این شهرکه می روم یا از اعدام سر در می آ ورم یا از کشتارگاه ...)
که به لحظ محتوا نوعی سیاه نمایی اجرایی می بینیم که غلظت آن بر غلظت اجرایی شعر می چربد و شعر را کمی به سمت سطح می آورد . بادر نظر گرفتن این نکته که شعر کار خود را در همان سطرهای خود کرده و نیازی به اتصال به پایان بندی اینچنینی ندارد.

رویهمرفته شعر خوبی از ابوالفضل حسنی خواندم که دارای ظرافت های اجرایی بود که به خاطر وضوح از اشاره به جزییات آن خودداری می کنم.




مصطفا فخرایی:تاکید بر ایجاز و تراش خوردگی شعر و بهره گرفتن از عناصر عینی و پیرامونی جهت بیان ذهنیات ، تنوع لحن و اجرای مناسب شعر را خواندنی کرده است.
 
                                                           
سیتـــــکا:عناصر زیبا و لحنی متفاوت بر خوش رخسارگی شعر افزوده . اشاراتی از اشاره های مبرهن که وضوح ایجاز را نشان می دهد .واژه ها یک سر و گردن از شعر سرترند


 بهزادخواجات:اوج و فرود دارد کارت مهربان . گاه زبان و فرم را رها کرده ای و گاه در کنترل داشته ای . خواندنی بود کارت .

 

 حبیب شوکتی نیا:اول از دومی بگویم که برایم آشنا بود .
نمی دانم کجا نوشیده بودمش قبلن . آخر شعر روشن تر از فراموشی ی من است.
دوم به اول برگردم :
این تجاهل الواقعی که ابوالفضل را فراگرفته ، کنایه یی بیش نیست به ما که گرفتار روزمره گی های مدامیم در کوچه ی بیست و یکم این شهر شلوغ.اما مگر چند نفر از ما به آن حس خودیابی شاعر رسیده ایم که بر قصابی سیخک ها را عیان تر ببیند و اعلامیه اش روی دستش یخ کند . و ایا این از کوتاهی دیوارست یا ما ؟ابوالفضل می گویدکوتاهی از ماست . چه باز حرف از روزمره گی های مدام است در پیچ بعدی ی کوچه و گلایه ی او از کسانی که درین کوچه اسیرش کرده اند تا خودش را در نیابد و از هرکجای این شهر که برود کشتارگاهی از اعدام پیش رو ببیند. با همه ی انکسار ساختاری این شعر ، عجیب حال و هوایم را ابری می کند .

 
 
نسترن مکارمی(خودنویس):این کار را انگار شعر از گلوی مولف میخواند انگار خودم سروده ام اینقدر که با من همذات بود مخصوصا ان صدای فریاد را در اخرین سطر ها یعنی اگر بلند نخوانیش اگر حتی توی دلت بلند داد نزنی لذتش را نمیبری . انقدر همه چیز حتی مردن و سیخکهای قصابی عادی شده در نگاه من، مولف شعر و تمام مردم شهر که دیدن گل خوردن دروازه و سبد خرید غیر عادی جلوه میکند . 
 
 
محمد علی حسنلو:این اولین باری ست که به اینجا می آیم .ممنونم ازدعوتتان . راستش من شعررا  چندبار خواندم و نظرات دوستان راهم دقیق خواندم . بیشتر سعی کردم یاد بگیرم و به فضایی که تاکنون تجربه اش نکرده ام بیشتر فکر کنم .منظورم چندصدایی و ایجاد لحن های مختلف در شعر است .ویژگی های این شعر را مصطفی فخرایی عزیز به خوبی ذکر کرده و کاملا با او موافقم . فقط گاهی احساس کردم شعر خیلی رو شده به خصوص در سطرهایی که کمرنگ تر و با فونت کوچکتری نوشته اید که البته فکر می کنم چاره ای هم نیست چون ساختار شعر ونوع بیان آن این موضوع را طلب می کند . از دوستی و آشنایی با وبلاگ شما واقعا خوشحالم .
 
 
حمید تقی آبادی:اجازه بده اقرار كنم كه اين شعرت سرحالم كرد عزيز... يك شكم سير خواندمش...بعد برگشتم به عقب ديدم خودم توي اين شعر هستم

 

فرزانه:شعر شما نیاز داشت چند بار خوانده شود .هر چند ساده تر از انچه که فکر کنی میشد گوش اضطراب و پریشانی این روزها را از میان سطرهایش بیرون کشید .کوچه ی 21 شما ذهن را ناخود اگاه گلاویز دردهایی میکرد که اشوبش شیونی شده در گفتار همه .
همه که میگویم منظور کسانی است که درد را دیده اند و چشیده اند.چه بسا برای درد کشیدن نیازی نیست جراحتی پهلوی تو را بشکافت که اگر مشامت به انسانییت خو گرفته باشد جراحت غیر هم اخ از نهاد تو سینه سوز فریاد بر می اورد .
 

مینا درعلی:شعر ، زبانی معترض و جسور داشت .زبانی که آدم را بر می انگیزد تا انگیزه ی این جسارت و نافرمانی های زبانی را بیابد و سر به سر کلماتی بگذارد که گویا راه مرگ ایدن را هم گم کرده اند و به جایی رسیده اند که یقه ی زندگی و هر چیز دیگر را بگیرند تا بفهمند که در کجای این جا هستند !آشنا زدایی از ویژگی بارز این شعر است که زیبا به بار نشسته است!
سطر های زیبای این شعر کم نیستند که شعر را دلنشین کرده اند
 
 
محمد تقی جنت امانی:کار خوبی بود .چند بار خواندم .همان گونه که خواجات عزیز گفت .من هم موافقم .از این ها که بگذریم در ادامه به لحن تازه ای از شعر می رسیم. به نظر می رسد هر چه پیشتر می رویم حسنی دارد به کارهای بکر تری می رسد .که این کار یک نمونه از این کارهاست .در ضمن شجاعتت را می پسندم .
 
 
عاطفه صرفه جو:البته کار درستی کردی برای هدایت مخاطب که رفت و برگشت های سیال ذهن راوی را با فونت جدا گانه نوشتی و این امر البته که کار به دیداری نزدیک می کند. جهش های زمانی را با کمرنگ نوشتن القا کردی. ولی روایت های زمان حال به شعریت نرسیده انگار توضیحاتی بود برای شناختن بیشتر شخصیت راوی. فضا زمانی را به ما نشان می دهد. هوا بارانی ست و راوی در خانه و بد شانسی هم از در و دیوار می بارد.یقه آستین هندوانه بر.../ اولن منظور از نقطه چین ها را در نیافتم ! به نظر سطر ها تمام شده به حساب می آیند و تاویل دیگری نمی توان بر آن زد یا حرف ناگفته ای دریافت نمی شود پس چرا این همه نقطه چین؟؟؟ دومن یقه آستین پنیر بر شنیدم که حاکی از اتوی شق و رقی دارد که جای کارد عمل می کند . این کارد صد البته همه چیز را می برد اما با ارتباطی که بین این کارد و پنیر سطر های بعد دیدم عرض کردم. دهانت با هیچ پنیری قاب نشد! قار قارت کو؟/
و اما سطر آخر از شعریت کاملن خارج می شود ضمن اینکه مفهوم کل شعر را در یک سطر لقمه می کند و در دهن مخاطب می گذارد و کاملن رو و به سطح می آید. آیا از آن همه قصابی و سیخک و جا نداشتن برای چسباندن اعلامیه و ... این مفهوم بر نمی آید که این راوی ی آشفته از شهری می گوید که بر آن بذر مرگ پاشیده اند؟ شهری که بوی کافور می دهد؟
در هر حال این حرف ها یک نظر بود و در انتها شاعر تویی که اختیار شعرت را داری و در پایان بگویم که این شعر یک سر و گردن از شعر قبلی سر تر بود ! حکایت ! حکایت آدم هایی ست که در همه ی اعصار حضور دارند و تاریخ انقضایی هم بر سرنوشت شان نمی چسبد.
 

مهرداد عارفانی:شعری بود به شدت گسیخته و پاره پاره, تعارف که نداریم ,,,,, داریم؟
در بسیاری موارد با مهدی حسین ز اده موافقم وهمینطور بهزاد خواجات که بالا و پایین زیاد داشت, اما آن چه حائز اهمیت است گسیخته بودن و بی شیرازه بودن این اثر است ,,, در این ساخت راوی از خانه بیرون زده و البته اشاره می کند من همانی هستم که صبح ازخانه زدم بیرون و کت و شلوارم اتو داشت و البته در بند بعدی رعایت سطر را نمیکند, جون بلافاصله با این بند روبرومی شویم که آستین هندوانه پر که به لحاظ لحنی اصلن با آن موافق نیستم و آنرا از نوع برخورد روشن فکرانه شاعر زبانی مد شده در این دوران می دانم و مگرکجای این ساخت و محتوا به هم می ریخت اگر ساده میگفت با یک بغل هنوانه ,,,,, نتیجه اینکه تابستان است ,
بند فاصله می گیرد چرا چت کرده ام خدا چرا گیجم؟ نبود این بند چه ضربه ای به اثر می زند
و بند بعدی امیر پارسا الان خوابانده زیر گوش رخت آویز ,,,,,, یعنی چه ؟ گوش رخت آویز کجای رخت آویز هست؟ و این چه کاری هست که شخصی ریرگوش رخت آویز بخواباند و یعنی چه که بخواباند ؟ , یعنی بزند؟ عجب !و بعد هم پارمیدا با عروسک و بعد هم گازافتاده روی دنده ی لج ,,,,,,,,,,, گاز منظور فر گاز و اشپزخانه هست حتمن و یعنی چه که روی دنده ی لج افتاده؟ یعنی داره منفجر می شه یا می خواد منفجر بشه و یا نه اصلن خراب شده و روشن نمیشه و این چه ربطی به شعر و این ساخت داره؟
 
در ثانی شاعر بیرون از خانه هست و این ها به طور ذهنی در نظر راوی می گذرد
کجایم کجا؟ این خیابان کجاست کوتاه نمی آید چرا و بند بعدی این همه قصابی
سیخکها خوب نکته اصلی همین جاست یعنی حسنی شعر را در همین نقطه دید ولی نشد که آن را بسط دهد دنیا را به صورت قصابی دید همه جا چنگک و سیخک که این نکاه حزن آلود نگاه تازه ای نیست و نه فرمی تازه را عرضه کرده نه محتوایی تازه بلکه به ان بدهکارهم شده و از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد پار ه های محتوایی تزریق شده به این اثر آسمان هم دارد می شاشد به زمین
بعد هم کلاغ لای درخت که نبودش باز همضربه ای به اثر وارد نمی کرد و جالب است حالا دارد نتیجه می گیرد که پدر چرا من را کاشتی و مادر چرا من را برداشتی
ای خدا من کجایم کجا
و از هر جای این شهر که می روم از اعدام سر در می اورم
این همه خواستیم توضیح بدیم که صحنه را نشان بدیم بعد هم دست آخر راوی پته ی شعر را ریخت روی آب که چه ؟
 
از خواندن این شعر از حسنی چنان به هم ریختم و از تعریف و تمجید برخی دوستان چندان در تعجب که مجبور به نوشتن شدم ,,,,, ابوالفضل عزیز اگر 25 سال پیش چنین شعری مینوشتی به شما آفرین می گفتم ولی دوست من ادامه ی چنین شعر هایی که تعدادی را هم از شما دیده و خوانده ام تنها مایوسم میکند و جالب اینجاست که بسیاری نوشته اند دارد تجربه می کند و شجاعت دارد ,,, دوست عزیز شجاعت و تجربه کافیست شما لطفن شعرت را بنویس و از این زبان و فرم گسیخته و محتوای محزونی که یاد آورشعر 40 سال قبل است به سمت خودت برگرد,
من پوزش می خواهم از این که به تندی نوشتم و گذشتم ,,, حسنی شاعرخوبی بود و امیدوارم باز هم باشد ولی با این نحونوشتن و لیلی به لالا گذاشتن بسیاری دوستان متاسفانه,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
شعر بعدیت را حتمن بهتر خواهم خواند
 

ترتیزک:چیدمان وبافتار سروده به گونه ای است که گاهی یله بر بستر زبان می رود وگاه در عامدیت شاعر درلفاف زبانی هنجارشکن رخنمون می کند ادا اطوار اما نه از تفنن وبازی زبانی که درواقع به ریشخند زندگی است که با آشنایی زدایی از رفتارمالوف کلمات و نیز حجم بخشی وافزودن بسامد متن در تعاقب طنزی که به چاشنی گرفته است پی ریخته شده تا ضمن تولید انرژی تاویل های متفاوتی فرا چنگ کشد ...
 
 
 فدرس ساروی:عجب گیری افتاده ای پسر!توی قالب و توی خط و روایت، می روند می آیند یک جور می بندند بهت/ از خط و روایت و شیرازه حرف می زنی یک جور می شنوی! من یک چیز را نمی فهمم آن هم این رسم ایرانی ماست که به جایی اینکه هنرمند را مرجع بررسی قرار دهیم و ببینیم که دارد چه می کند هی می خواهیم برای او تعیین تکلیف کنیم که چه نکند و چه بکند!! من اعتقاد دارم که بگویم که عزیزان من ابوالفضل حسنی الف و ب مشق نمی کند! شاعری است که به یک درک کلاسه شده ی خاص خودش رسیده و وقتی که ما متنی از او می خوانیم باید نقدمان به سمت گشایش ادراکی حرکت کند نه در اجزا و سطرها دنبال در گنجه و دم خر بگردیم !!!! متن آخر ابولفضل به نظر من متنی پیشرو است که برای شعر غرب استان پیشنهاداتی دارد که اگر دوستان به آنهادقت کنند و آن ها را استخراج کنند می تواند حتی سنگ زیربنای تحولات جدیدی هم باشد ... بحث من بحث توجه دادن به فرم در این کار آخر است! من سوالم این است که آیا دوستان واقعن متوجه تحول فرمیک این کار نسبت به کارهای قبلی ابوالفضل نشده اند ؟ ابوالفضل عجیب شجاع است با این دوستان ایرادگیرش با این همه توقعات مبهم آن هم در حیطه و قلمروی کلیشه های .......... ابوالفضل سابقه ی تعریف شده ای در شکستن دارد .... شکستن همه چیز حتی خودش را ... ابوالفضل جوجه ای نیست که تن به دیواره ی آهکی هیچ تخمی بدهد! می شکند و هی می شکند و بیرون می آید و بیرون می آید و به پیش می رود ... نفس همین رو به تغییر بودن و رو به رشد بودن جای تقدیر و تشویق دارد
 
من از دوستان می خواهم یک بار دیگر به متن بازگردند و به عنوان نمونه فقط به سطرهایی که با حروف کم رنگ به صورت بین متنی در متن قرار دارند دقت کنند ... به کارکرد آن سطرها و عملکرد آن سطور را در دو سطح فرم و محتوا تحلیل کنند ... به زمینه های ایجادی تکتیک های چند صدایی شدن که این متن به شدت به آن گرایش دارد توجه کنند ... آیا اگر شاعری به سمت شعر گذشته بازگردد و پتانسیل های آن را برای بهبود زبان امروزش بهره ببرد اشکال دارد؟

بحث دیگری که به نظر من باید به آن دقت کنیم بحث "تمپر" یا خلق و خوی  شعر است ... این شعر اساسن یک شعر خشمگین است یک شعر اعتراضی این یک شهری است که دارددر خیابان های متون جهانی تظاهرات می کند فریاد می کشد به نظر من همانقدر که انحراف از درجه ی رفتار طبیعی در حین تظاهرات خیابانی قابل فهم و درک است انحراف این شعر هم از درجه ی خطوط تعاریف قابل درک خواهد بود ....
 
 
 پوران کاوه:فرم زبان کمی از جنوبی بودن ات می گویدو از اصطلاحات خاص آن دیار...و کارت با فراز و فرودهای ویژه مخاطب را می کشاند تا انتها با پایان بندی قوی و ارضاء کننده .. اگر چه گاه بعضی سطرها نمادی کمرنگ تر دارند اما الحان منفاوت ات این بیرنگی اندک را پوشش داده است
و این لحن اعتراضی :
آسمان هم که دارد می شاشد به زمین

شعر را در مسیری دیگر می برد و ناگهان با سطر :

دهانت با هیچ قالب پنیری قاب نشد ! قارقارت کو؟

از شنیدن فریادهای سربی به چشیدن طعم اندوهی می رسیم که از دردی مشترک می گوید و بسیار ملموس .. و این بازی را آن چنان در هر سطر هنرمندانه ادا کرده ای که شعرت را به اوج برده است .نوشیدم از احساس کلمات و ویژگی قلم ات .


 آرش نصرت اللهی:فکر می کنم باید در خصوص زبان و لحن به کار رفته در این کار بگویم که نزدیک و صمیمی است اما این برای زبان شعر کافی نیست! اضافاتی دارد که به حکم صفاتی که برای زبان و لحن آن به کار بردم، نمی توان توجیه اشان کرد. به هر حال در چند جا توانسته ای روایتی نو از مضمون های آشنا بسازی که قابل توجه است!

 محمد رحمی زاد:همین را بگویم که دوباره از نو این شعر را دور از کارهای دیگر انگار در هوایی وشهری دیگر گفته ایی .. اما معنا را اینجا آنقدر استخوان دار ..وقوی یافتم که کافیست برای یک شعر ماندگار ،ماهم در همین مضمون ها راه می رویم اما روایت از دریچه ایی نو با ساختاری که چفت تن همین کلمات .....
اینجا شاعرانگی که جوهر اصلی هر شعر است بیشتر از تمام تئوری شعر رعایت شده ..وهمین یعنی هنوز جاده ایی ما را فرا می خواند که در باران بدویم که فردا دوباره شاعری می نویسد ..وما...

 لیلا رضایی:اجرایی بودن کارهایت را دوست دارم و اینکه آنقدر فضا را واقعی می سازی که مخاطب ، خودش به جای راوی ِ شعر می نشیند.
اما احساس می کنم این شعر از "کجایم کجا؟؟" شروع می شود و 7 ، 8 سطر بالا هیچ دخلی به این شعر ندارند.

 

 


 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:59  توسط ابوالفضل حسنی  | 

Design by Mehrdad Arefani &
Copyright 2008 ©Mehrdad Arefani